تبليغاتX
و پيــــــامي در راه... - چغلیهای یک دانش اموزی که کله اش بوی قورمه سبزی می دهد!!!(1)
 
خدا،عشق،من،تو،ما، و پيامي در راه...
 

به نام او که هدایت می کند هرکس را که بخواهد ...

بازم مثل همیشه زنگ تاریخ شده بود و همتون هم می دونید معلم های تاریخ شروع به صحبت کنند تا وقتی صدای زنگ رو نشنون ول کن نیستند. دوباره معلم ما باید از احمد شاه و ناصرالدین شاه به مدیران و مسئولان و وضع مدیریت اونها در حال حاضر می رسید! در این جور مواقع یا بعضی از بچه ها چرت می زنن یا بعضی هاشون به چیزهای دیگه فکر می کنن و بقیه هم درس ساعت بعد رو می خونند! من هم همیشه در این جور مواقع به همه چی فکر می کنم الا تاریخ! تو فکر بودیم که معلم شروع کرد به گفتن اینها که من نمی تونم همه چیز رو به شما بگم و ایشالله دانشگاه برید و اونجا همه چیز رو یاد بگیرید  و یه عالمه حرف که منظور غیر مستقیمش این بود که شما بلا نسبت خنگید الان این چیزا رو نباید بدونید!(نه اینکه سن رای به 18 سال رسیده و ما هنوز یه سال مونده به این سن لعنتی برسیم!) ییهو بحث به بی کفایتی بعضی از مدیران و نمی دونم زیر میزی و این چیزا کشیده شد و من هم یی هو به سرم زد که ایشون قبلاً رئیس آموزش و پرورش بودن. از معلم پرسیدم آقای فلانی شما زمانی که رئیس آموزش و پرورش بودین همچین مسائلی تو این اداره وجود نداشت؟ که ییهو دیدم رنگش تغییر کرد و خودش رو یه ذره جمع و جور کرد و یه چند دقیقه ای سکوت کرد!(بیچاره جوابی نداشت بده،رودست خورده بود!) بعد گفت: من که اینجوری نبودم ولی شاید(!) کسانی که زیر دست من بودند همچین کارایی می کردند! دوباره پرسیدم شما چه کردید که جزء اون مدیرایی که در موردشون صحبت می کنید نباشید که یه دفعه زنگ خورد ... زنگ آزادی دبیر تاریخمون! ایشون هم بحث رو عوض کردن و در مورد جلسه بعد صحبت کرد و رفت ... به همین راحتی و به همین خوشمزگی!

نتیجه گیری:یه سوزن به خودت بزن،یه جوالدوز به دیگران!

فاطمه

  نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 20:46  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM