خدا،عشق،من،تو،ما، و پيامي در راه... |
داستانک
![]()
... رفت...![]()
![]()
بند پوتین هایش را محکم کرد و عزم رفتن کرد.
گفتم:کاش نمی رفتی بی تو غروب می کنم.
خندید و گفت:اشتباه نکن من می روم تا خورشید طلوع تو باشم.
***********************
![]()
...شکلات...![]()
![]()
شبی در خواب دیدمش ایستاده بود واسلحه به دست همچو شیر می جنگید .
ناگهان گلوله ای سینه اش را درید.این چیست که همراه خون از سوراخی جیبش بر
زمین می ریزد؟! آه شکلات هایی را که برایش فرستاده بودم را هنوز نخورده بود .
یاسی(زهرا)
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|