تبليغاتX
و پيــــــامي در راه...
 
خدا،عشق،من،تو،ما، و پيامي در راه...
 

سلام.مدت ها پیش تو آرشیو نوشته هام مطلبی رو پیدا کردم که قبلا ها نوشته بودم. از اونجا که خیلی دوستش داشتم دلم میخواست که تو وبلاگم بنویسمش!

 

او به من می گوید:نترس. اسمش سکینه است. از بهترین دوستان است. همچون مردان راه می رود. حرف میزند. اما در درونش قلب رئوف دخترانه است. از دوستان صمیمی است. از آنانی که هر روز و هرشب را با گپ و خنده هم سر می کنند. او هر لحظه و هرجا که احساس خطر هست به من می گوید نترس! من چاقو دارم! و من تنها به او می خندم! هر روز چو غیرت مردی  به من می گوید از راه فرعی تنها نرو. تو که نه چاقویی و نه تکنیکی هیچ نمی دانی. اما من تنها به  او می گویم و خدای محمد(ص) یار من است. او هم به من می خندد و می گوید:قبول! اما آن وقت که بخواهند شل و پل بشوی منتظر معجزه ی ربی؟! و باز من می گویم تیزی چاقوی تو نبرد گر او نخواهد آن چنان که خنجر ابراهیم نبرید حنجره ی نازک اسماعیل را! او با من است و من سلاحم روح ایمانم و تکنیکم آیه الکرسی است. پس نباشد من را غم که تا او هست حتی موری و ملخی و ماری هم گزندی نرسانند...

  نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 16:11  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 

تو بگو آیا جنگ تموم شده؟؟؟

سرهنگ پاسدار محمد صحراگرد زمستان ۸۵

شهید محمد صحراگرد-تیرماه۸۶-یک هفته قبل از شهادت

پیام تسلیت

  نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 17:57  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM