خدا،عشق،من،تو،ما، و پيامي در راه... |
سلام.مدت ها پیش تو آرشیو نوشته هام مطلبی رو پیدا کردم که قبلا ها نوشته بودم. از اونجا که خیلی دوستش داشتم دلم میخواست که تو وبلاگم بنویسمش! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
او به من می گوید:نترس. اسمش سکینه است.
از بهترین دوستان است. همچون مردان راه می رود. حرف میزند
. اما در درونش قلب رئوف دخترانه است
. از دوستان صمیمی است. از آنانی که هر روز و هرشب را با گپ و خنده هم سر می کنند.
او هر لحظه و هرجا که احساس خطر هست به من می گوید نترس! من چاقو دارم!
و من تنها به او می خندم!
هر روز چو غیرت مردی به من می گوید از راه فرعی تنها نرو. تو که نه چاقویی و نه تکنیکی هیچ نمی دانی
. اما من تنها به او می گویم و خدای محمد(ص) یار من است.
او هم به من می خندد و می گوید:قبول! اما آن وقت که بخواهند شل و پل بشوی منتظر معجزه ی ربی؟!
و باز من می گویم تیزی چاقوی تو نبرد گر او نخواهد آن چنان که خنجر ابراهیم نبرید حنجره ی نازک اسماعیل را!
او با من است و من سلاحم روح ایمانم و تکنیکم آیه الکرسی است.
پس نباشد من را غم که تا او هست حتی موری و ملخی و ماری هم گزندی نرسانند...![]()
![]()
تو بگو آیا جنگ تموم شده؟؟؟

سرهنگ پاسدار محمد صحراگرد زمستان ۸۵

شهید محمد صحراگرد-تیرماه۸۶-یک هفته قبل از شهادت
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|