خدا،عشق،من،تو،ما، و پيامي در راه... |
شهید رجب بیگی،از دانشجویان پیرو خط امام که به دست منافقین به شهادت رسید،می نویسد:
خدایا! تو می دانی که چه می کشیم؛پنداری که چون شمع می سوزیم و ذوب می شویم و آب می شویم.ما از مردن نمی هراسیم،اما می ترسیم بعد از ما ایمان را سر ببرند.و اگر نسوزیم هم که روشنایی می رود و جای خود را به شب می سپرد؛چه باید کرد؟
از یک سو باید بمانیم که شهید آینده شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده باقی بماند. هم باید امروز شهید شویم تا "فردا" بماند و هم باید بمانی تا فردا "شهید" نشود. عجب دردی! چه می شد امروز شهید می شدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم.
آری،یاران همه سوی مرگ رفتند،در حالی که نگران "فردا" بودند.
خدایا نکند وارثان خون این شهیدان در راهشان گام نزنند! نکند شیطان های کوچک با "خون" این ها، "خان" شوند! نکند "جانمایه" ها برای "بی مایه" های دون "سرمایه"ی مقام شود! نکند زمین "خونرنگ" به تسخیر هواداران "نیرنگ" در آید!
نکند شهادت این پایگاه "دنائت" آن ها بشود! نکند میوه ی درخت "فداکاریِ" اینان را "صاحبان ریا کاری" بچینند! نکند ثمره ی جنگ یارانمان به چنگ "فرنگی مسلکان" افتد! نکند خونین کفنان در غربت بمیرند تا "خویش باوران غرب" کام گیرند! نکند که ...! نه!نه! خدایا هرگز!
این ها که گفتم کفر است! مگر می شود خون حسین پایمال شود؟! مگر می شود دست عباس بر پیکر یزید بیاویزد؟! مگر می شود علی اکبر بمیرد؟! نه،نه،هرگز!
و اما ... شهید عزیز امروز را ندیده ای ... ندیده ای ....
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|