خدا،عشق،من،تو،ما، و پيامي در راه... |
بنام او....
در ابتدا خدمتتان عرض کنم این متن در آشپزخانه و در کنار گاز و دیگ غذا و ملاقه نوشته شده!
پس اگر کمی شور ویا برعکس بی نمک است به بزرگی خودتان ببخشید!!!
ما هنوز آنقدرها وارد به مقوله ی آشپزی نشدیم.![]()
سلام علیکم!دوستان و رفقا حال و احوال چطوره؟
به کام باشه ان شاءالله!
غرض از آپ جدید اتفاقاتی است که در این مدت برای اینجانب در این مدت رخ داده که به اختصار عرض میکنم!![]()
اول از سفر تهرانم بگم که خیلی خوب بود! اصولاً سفرهای مجردی همیشه کیف میدهد البته بگم که باز هم فاطمه رو با خودمون نبردیم!
به دو دلیل: اول اینکه جای بچه ها نبود و ما هم نمی تونستیم مسئولیت زیر هجده ساله ها رو قبول کنیم!
و دوم این که ترسیدیم بیاد و برامون دردسر بشه هم به خاطر طرح ضربتی جمع آوری اراذل و اوباش و هم بیرون کردن اتباع خارجه که در هر دو مورد امکان دستگیری فاطمه وجود داشت!!!![]()
![]()
جوابیه فاطمه (خدایا خداوندا من به کی بگم خودم نرفتم باهاشون!!! آقایون خانوم ها من این رو تکذیب میکنم چون خودم از رفتن باهاشون انصراف دادم!
البته خود زهرا هم میدونه با نیومدن من چه مشکلات عدیده ای براشون پیش اومد!
در مورد طرح جمع آوری اراذل و اوباش هم بگم خب راس میگه بچم! وقتی با اینها باشم معلومه که منو جمع میکنن!
در حالی سرکرده مون زهرا باشه! در مورد اتباع خارجی زهرا مگه انگلیسیها رو هم جمع میکنن؟!!! ![]()
خاک تپه شدی حالا!!!)![]()
![]()
از تهران هیچی نمیگم چون خبر خاصی نبود همون چیزهای تکراری که تو سفرنامه قبلیم گفته بودم که اگه نخوندین میتونین از تو آرشیو آبان ماه پیداش کنین!
اما بگم از صبح روزی که قرار بود ما ظهرش به مقصد تهران حرکت کنیم.
ساعت 6:45دقیقه صبح بود و ما هم در خواب ناز که ناگهان فرو رفتن سوزنی را در پایمان احساس کردیم!از خواب پریدیم و متوجه شدیم که آن سوزن در بیداری در پایمان فرورفته که البته با بلند شدنمان به جای سوزن زنبوری را دیدیم که در بسترمان رژه میرفت!
و همان لحظه که فهمیدیم چه بلایی سرمان آمده جیغی کشیده و مادرمان از اتاق به بیرون پرید و به دادمان رسید!
خلاصه قضیه به خوبی و خوشی تموم شد و ما راهی شدیم! اما چشمتان روز بد نبیند!!!
شب که رسیدیم تهران تا صبح خواب به چشممان نیامد به دلیل سوزش و خارشی که پایمان داشت!
صبح هم که بیدار شدیم دیدیم پایمان در کفش نمی رود!!!![]()
و همین طور در حال ورم کردن هست! ما خودمان را زدیم به بی خیالی اما انگار اطرافیان بی خیال نمیشدند و اصرار داشتند که حتما سری به دکتر بزنیم!
ما هم که هی همش نه می آوردیم بالاخره تسلیم شدیم!
در راه که ما را دلداری میدادند که عیب ندارد فوقش یه دونه آمپول بدهد! ما هم از آمپول جماعت بیزار!!!
سه تا صلوات نذر کردیم تا با دارو حل شده و یک آمپول هم به ما داده نشود! اما خانوم دکتر لطف کردند و با توجه به سفارشات ما یک بسم الله گفتن و صلوات های ما رو به باد دادن!
البته به باد ندادن سرلوحه ی خودشون قرار دادن!!!
با توجه به اینکه ایشان به جای یک آمپول سه عدد آمپول تجویز کردن!![]()
و گفتن هر سه همین الان تزریق شود!
ما هم که سکته ی ناقص زده بودیم خدا رو شکر کردیم که بیشتر صلوات نذر نکردیم!
والا معلوم نبود تعدادش به چه اندازه ای می شد!![]()
![]()
![]()
در تمام مدتی که ما در تهران بودیم فاطمه خانوم تک و تنها خانه و کامپیوتر را گیر آورده و دلی از عزا در آورده و 15ساعت کارت اینترنت را در سه چها روز خورد!!!![]()
![]()
جوابیه فاطمه (به نظر شما کسی که بعد از چندماه فارغ از هرگونه استرس درس و امتحان و دعوای دیگران(!) پا به اینترنت گذاشت عقده ای نمیشه؟!
خب من هم تمام دق دلیم رو تو این چند روز خالی کردم!)![]()
![]()
![]()
![]()
بر طبق پیش بینی هایمان در تمام مدت ما حتی یک بار هم لای کتابمان را باز نکردیم
البته بگم درسهای قرانی مان را خواندیم!
تهران برای ما که تازه از شمال خنک آمده بودیم همانند آتش بود که البته برای ما پیروان ابراهیم علیه السلام به لطف خدا همیشه آتش گلستان است
اما یک چیزی فکر ما را خیلی مشغول میکرد! چرا که ما هی میخوایم به صورت نامحرمان نگاه نکنیم تا هم بچه مثبت بمانیم و هم تعهدمان را نسبت به شوهر اینده مان را زیر پا نگذاریم
ولی باز این قیافه های عجیب و غریب پسرخانم های تهرانی نمیزارد!
(پسرخانم ها شامل جوانهای متعهدی است که هر ماه با مامان هاشان برای ابرو گرفتن و اصلاح به آرایشگاه ژینوس خانم تشریف میبرن!!!
) البته بی انصافی نکنیم که تهرون بچه های مثبت هم زیاد داره!
چرا که ما اونجا شاهد بودیم خیلی از جوونها برای فاطمیه پیراهن مشکی تو این گرما پوشیده بودن!
البته بنده یادم رفته بود که فاطمیه است و از این مسئله که لباس مشکی با خودم نبرده بودم خیلی خجل بودم!
البته به محض برگشتن مشکی به تن کردیم!
راستی بگم ما فقط به دید برادری به همشان نگاه کردیم که از همین جا هم دوباره از شوهر آیندمان عذرخواهی میکنیم!![]()
( این ها رو نوشتم تا بعدا بخونه و مطمئن باشه ما پاک پاکیم!
از دوستانی هم که عقاید ما را املیسم میدانند خواهشمند است به جای پوزخند به عقاید ما کمی فکر کنند!)![]()
********************************************************************

انا لله و انا الیه راجعون
بچه هایی که وبلاگ ما رو دنبال میکنن میدونن که قبلا یه متنی رو نوشته بودم در رابطه با شهید ایمانی
که در واقعه ی سقوط هواپیما سپاه به مقام رفیع شهادت رسیده بود! حالا هم میخوام دوباره یه خبر بد
در مورد عروج یک پاسدار دیگه بدم. سرهنگ محمدعلی صحراگرد که در سپاه تهران
خدمت میکرد و از دوستان قدیمی پدرم که سالهاست با ما رفت و آمد خانوادگی داشت. آخرین باری که
به منزل ما اومد آبان ماه 85بود که با یک جعبه شیرینی برای دیدن پدر و خانواده تشریف آورده بود که
متاسفانه بعد از برگشتن به تهران دچار بیماری شده و طی بستری شدن در بیمارستان پزشکان
سرطان پیشرفته ی ریه ی اون رو تشخیص دادن که ناشی از اثرات شیمیایی به جا مونده از جنگ بود.
سرطان ریه به کبد حمله ور شد و مدتی بعد هم کبد از کار افتاد و سرانجام سرطان به خون ها هم
رسید و خیلی زود اون رو از پا انداخت و این شد تا پزشکان از او قطع امید کنند! 2هفته پیش بود که
ایشون رو به خونه ی پدریش واقع در یکی از روستاهای شهرمون میارند و از همون روز تا حالا پدرم و
باقی دوستانش که بسیار از این واقعه ناراحت بودند، شب و روز در کنارش بودن و او تا آخرین لحظات
روحیه ی شوخ و بذله گوی اش را کنار نگذاشت! خودم رو نمیبخشم چرا که نه در هنگام بیماریش به
کنارش رفتم و نه در تشییع جنازش شرکت کردم. هرچند یه جورایی عذرم خواسته است به دلیل درس و
مشغله این امکان برام نبود در ضمن فک نمیکنم دیدن ایشون در اون حالت چندان هم مناسب حال من
می بود چرا که حالا که دو روز از عروج ملکوتیش میگذره میبینم و شاهدم که خانواده ام چطور آشفته
اند! هنوز باورم نمیشه عمو محمد،همونی که همیشه با من شوخی میکرد،همونی که از بچگی علاقه
وافری به من داشت،همونی که ......!

نمیدونم چی بگم فقط میگم کجان کسایی که میگن جنگ تموم شده!
عمو محمد خدا حافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام ... ![]()
![]()
![]()
مرو ای دوست،مرو ای دوست![]()
مرو از دست من ای یار ...![]()
که منم زنده به بوی تو،به گل روی تو!![]()
مرو ای دوست،مرو ای دوست![]()
بنشین با من و دل![]()
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو![]()
تو نباشی چه امیدی به دل خسته ی من![]()
تو که خاموشی بی تو به شام و سحر چه کنم با غم تو ....![]()
فاتحه مع صلوات ...![]()
در پناه بی بی
زهرا(یاسی)![]()
![]()
![]()
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|