تبليغاتX
و پيــــــامي در راه...
 
خدا،عشق،من،تو،ما، و پيامي در راه...
 

سلام. نمیدونم واسه چی دارم مینویسم! آخه مدت هاست که کسی نمی فهمه من چی میگم. انتظاری هم نیست چرا که حرف های من رو باید حس کرد،تجربه کرد تا فهمید. همونطور که من حسشون کردم. بذارید اول بگم، من همیشه تو زندگیم خلا ای رو احساس میکردم. این دنیا هیچ وقت من رو ارضاء نمی کرد، همیشه توی ذهنم سوالات عجیب و غریبی بود. من کیم؟ واسه چی اومدم؟ کجا قراره برم همین طور توی زندگیم سرگردون بودم.

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتن ام

از کجا آمده ام،آمدنم بهر چه بود

به کجا میرم آخر ننمایی وطنم

مولوی

تا اینکه خداوند لطف و کرمش رو مثل بارون رحمت بر من ریخت. و چشم سوم من رو باز کرد. و اون روی زندگی رو به من نشون داد و من از اون به بعد دست به دست خدا جلو اومدم. امیرالمومنین فرمود: در راه هرکدام از شما نشانه هایی گذاشته اند پس با نشانه ها راه را پیدا کنید. و من با همون نشانه ها به راه افتادم. هرچند بارها لغزیدم، اما باز خدای بزرگ با لطفش دستم رو گرفت و بلندم کرد. آره من انتخاب شده بودم. از همون موقع که یک نطفه ی کوچیک بودم و مادرم، آه مادرم که هرچه دارم الان از اونه، اگه اون قبل تولد من اونقدر به خدا نزدیک نمیشد شاید الان اینی که هستم نمی شدم. منی که خداوند در آغوشم گرفت. و اینجا بود که تازه معنای آرامش رو با تمام وجودم حس کردم و سپس خلا زندگیم با عشق به خدا پر شد. آخه خداوند پا گذاشت توی تنهایی های من، همون تنهایی هایی که از بچگی با من عجین بود.و تازه دارم علت وجودش رو می فهمم.آره من با همون نشونه ها انقدر اومدم و اومدم تا اینکه حالا به جایی رسیدم که فریاد می زنم : ای اهل عالم، دنبال چی هستید؟ همه چی اینجاست. رو کنم به آدم هایی که همه زندگیشون رو توی رنج و زحمت می گذرونند، از صبح تا شب کار می کنند،تولید می کنند، مصرف می کنند که به اصطلاح نیازشون رو بر طرف کنند. دریغ که نمی دونند نیاز تویی! اونهایی که جاهلانه همه زندگیشون رو برای ارضاء نیازشون به در و دیوار این دنیای فانی آویزون میشن. هیهات که هیچ بدست نمی آرند.در منم همینه! آره، درد! آدم هرچی بیشتر میدونه دردش هم بیشتر میشه.

حسرت وزاری که در بیماری

وقت بیماری همه بیداری است

پس بدان این اصل را ای اصل جو

هرکه را درد است او برده ست بو

هر که او بیدار تر پر دردتر

هر که او هشیار تر رخ زردتر

خدای من مدتهاست که حست میکنم.صدات رو میشنوم. اوایل فکر میکردم اینها همه زاییده تخیلات منه!

کیست این پنهان مرا در جان و تن

کز درون من همی گوید سخن

این که می گوید از دل من راز کیست؟

یشنوید،این صاحب آواز کیست

تا اینکه اون روز آقای قرائتی جمله ای روگفت که من همیشه می شنیدم و بعدش اضافه کرد که خداوند بعضی بنده هاش رو خیلی دوست داره و باهاشون حرف میزنه! و تو مدت هاست که با من حرف میزنی! و چه حس قشنگی. حس میکنم دارم از زمین جدا میشمو روحم از جسمم. واسه همینم نمیخوام میون راه گیر کنم. خیلی وقته که راه زندگی ام رو پیدا کردم. مدت هاست دارم تمرین میکنم تا از متعلقات بدور باشم. ساده باشم مثل صاحب اسمم. مثل همون زهرایی که تو از خشنودی اش خشنود و از ناراحتی اش ناراحت میشی!همان خانمی که از زینت دنیا تنها یک پرده و یک گردنبند داشت و اونها رو هم با دیدن نگاه معنی دار پدر ازش گذشت و به سلمان داد تا در راه مستمندان خرج کند. و اونجا بود که پیامبر با دیدن این صحنه فرمود: فداها ابوها، پدرش به فدایش. من تازه دارم با حضور تو احساس خوشبختی میکنم. احساس قشنگ با تو بودن و چقدر وصف ناپذیره. عزیزم تازه می فهمم بنده های خوبت چرا انقدر بی تاب تو بودند. اما با همه ی این زیبایی ها یک غم داره منو از پا در میاره. اونم غم این مردم. مردمی که حیفه تو این دنیا بمونند، حیفه تو رو نشناسن. حیفه عشقت رو تجربه نکنند. و چه درد آوره دیدن جهالت بعضی ها. دلم براشون میسوزه. همونایی که بهم میخندند.همونایی که ازم انتظار دارند تا عاقل باشم.ای خدای من، تو میدونی که عشق و عقل در کنار هم نمی گنجه. اونها میگن عاقل بودن یعنی عادی زندگی کردن یعنی همه ی تلاش و امید و هستی رو توی این دنیا داشتن. یعنی مثل بقیه آدم ها یک مسیر تکراری رو توی زندگی طی کردن مثل دانشگاه رفتن،کار گرفتن، ازدواج کردن، پولدارشدن،بچه دار شدن، و بچه بزرگ کردن و .... و در آخر مرگ. حالا چی بدست اومد؟ هیچ! چرا که آرزوها کوچیک و فانی بود. چقدر زیبا فرمود رهبرمون: انسانهای بزرگ مقاصد بزرگ دارند زود به پایان نمیرسند و تمام نمی شوند. میخوام بزرگ باشم. با محو شدن در وجود تو حتی به راه رفتن،خوابیدن،غذا خوردنم هم معنا بدم. حتی میخوام ذره ذره اکسیژنی که تنفس میکنم هم به خاطر تو باشه. از دید این مردم که از نظر من دارند توی منجلاب دنیا فرو می روند،من یک بچه ام که هنوز بزرگ نشده! و از زندگی هیچی نمی دونه! چرا که هنوز برای یک قرون صبح تا شب و شب تا صبح ندوییدم! چه دید پوچی. اونها میگن هرکی واسه خودش زندگی میکنه. راستی تا حالا از خودتون پرسیدین این خود کیه که من شب و روز به خاطرش با مشکلات دست و پنجه نرم میکنم. واقعا این خود، خود خودمونیم؟ نه! این خود یه خوده پوچه. خودی که تلاش براش بی ارزشه. چرا که هنوز نشناختیمش از اونجا که امام علی(ع) می فرمایند: من عرف نفسه عرف ربه، هرکس خودرا بشناسد پروردگار خود را شناخته است. میخوام واسه خدا باشم تا خدا هم برای من باشه. من کان الله کان الله له، کسی که برای خدا باشد خدا هم برای اوست. میخوام واسه خودی زندگی کنم که به خدا می رسه. اما این مردم نمیخوان که بفهمن. اونها هرکی رو که مثل خودشون نباشه دیوونه می پندارند. نمیدونم شاید اگر روحیه ی شاد و شوخ طبعم نبود.  و یا اگر همه ی حرف های دلم رو بیرون می ریختم. شاید امروز همه ترکم میکردند و متهم به جنون! اما من همیشه در مقابل نامردی مردمان این دیار سکوت کردم و هیچ نگفتم مثل علی که هروقت دلش از مردم میگرفت سکوت می کرد و تنها دردش رو به چاه میگفت اما ای دل غافل من حتی چاه ندارم تا به دردم گوش بده. نمیدونم شاید زود به اینجا رسیدم. شاید زود بود تا دردی رو که بنده های خوبت چشیدن رو به من بچشونی. شاید هنوز جنبه اش رو پیدا نکردم،باید محکم بایستم، راه من زیاده.

رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود / رهرو آن است که اهسته و پیوسته رود

باید به راهم ادامه بدم، به دور از همه ی دغدغه ها، سیمرغ مرا فرا میخواند هیهات در حسرت یک مرغم! این رو قبلا نوشته بودم اما حالا برام صدق میکنه! خداوندا کمکم کن، کمکشون کن. همه ی اونهایی که بذر دلشون به بارون رحمت نیاز داره. کمک کن بر ایمانمون بمونیم تا روز موعود. یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک. تنها یک نکته دوستان، چشیدم پس بچشید آغوش گرم خداوند را. و اگر آنها ایمان آرند و پرهیزگار شوند محققا بهره ای که از خدا نصیب آنها نصیب آنها شود بهتر از هرچیز خواهد بود_آیه 103 بقره_

درد دلم زیاد بود بازم نتونستم همش رو بگم. اما امیدوارم فقط یک نفر پیدا بشه منو بفهمه. برام همین کافیه که اون یه نفر که باید بفهمه،بفهمه!

**************************************************************************

راستی یادم رفت حلول یگانه ماه خاندان بابائی (البته به قول مامانم ماه پشت ابر) را به همه اعم از انسالبته من الان اینقدر تپل نیستم ها! و جن و ملائک تبریک میگم! بدلیل اینکه سفری (سفرمان تفریحی است البته بگم به طور کاملا ناخواسته بود اصلا فکر نکنید خودمان خواستیم ها!) پیش آمده ما قرار است تولدمان را پای برج میلاد بگیریم! هرچند دوستان دلسوز گفتند نه زهرا! خیلی خطرناکه زهرا! اما ما خودمان مواظبیم یواش شمع کیکمان را فوت کنیم تا برج میلاد کج و معوج نشود اگر هم شد خب خوبه دیگه میشه عین برج پیزا حالا اسمش میلاده میشه میزا!

به هر حال دوستان 26 خرداد را فراموش نکنید چرا که خداوند در این روز برای نوزدهمین بار به خود گفت: فتبارک الله احسن الخالقین، قابل توجه است که هدایا شما دوستان به طور نقدی و  حضوری و غیرحضوری دریافت میشود. اگر هم به صندوق پستی یا شماره حساب نیاز شد لطفا میل بزنید تا بدهیم خدمتتان!

19سالگی خیلی خوبه خیلی کلاس داره! میتونی بری گواهینامه بگیری!!!راستی ما را حلال کنید چرا جاده ی هراز زیاد در مسیر عزرائیل میباشد دعا کنید آدم بشویم! از دوستانی که نگران کنکورمان هستند متشکریم! کتابمان را با خودمان می بریم هرچند میدانیم الکی میبریم! اما خب نگران نباشید هنوز تا مرداد ماه خیلی وقت مانده! تولدم مبارک ... ایشالله مبارکم باد! به قول کلاه قرمزی تولد عید شما مبارک!

زهرا من برات درست کردم ها! یاد تولد لیلا!

 

زهرا ببین چه مهربونم! اینم کیک تولدت!

بیا شمعها رو فوت کن تا صد سال زنده باشی

در پناه بی بی

زهرا(یاسی)

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:21  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM