تبليغاتX
و پيــــــامي در راه...
 
خدا،عشق،من،تو،ما، و پيامي در راه...
 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟!!!

                                                             

        اشتقبال پر شور بروبچ محمودآباد

روزها چقدر زود میگذرند انگار نه انگار  که همین یک سال پیش بود که انتخابات ریاست جمهوری شده بود نقل مجلس همه جا! بعد از کلی تو سر هم زدن ملت بالاخره آقای دکتر محمود احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهور کشور انتخاب شدند و بعد شروع کردند به سفر کردن به استان ها و از نزدیک با مشکلات مردم آشنا شدن و از همون اولین سفر هم همه جا پر بود که دفعه ی بعد قراره تشریف بیارن استان ما ( مازندران) و هر دفعه هم شایعه از آب در می آمد! این اواخر هم که بازار شایعه داغ تر بود و هر دفعه نه تنها ما بلکه بزرگان شهر و حتی استان هم تا حدودی سرکار بودند و هر وقت هم این شایعات بالا میگرفت فرماندار و شهردار شهر ما رو جو میگرفت و دستی به سر و روی شهر میکشیدند! خلاصه اونقدر گفتند که حتی وقتی فاطمه که رفته بود جلسه خبرنگاران پانا خبر داد که قراره آقای احمدی نژاد بیاد ولی ما باور نکردیم! چرا که از بس شایعه شنیده بودیم باورمون نمیشد! ( همون قضیه چوپان دروغگو ) اما نه انگار این دفعه درست از آب در اومد و آقای احمدی نژاد تشریف آوردند و ما را کلی ذوق مرگ کردند و این بود که تصمیم گرفتیم به هر شکلی که هست به دیدار ایشون نائل بشیم. بالاخره روز پنج شنبه انتظار چندین ماهه ی ما به سر رسید و رئیس جمهور به محمودآباد اومدند. قرار بود ساعت9:45 دقیقه به شهر ما بیان. فاطمه خانوم هم بر طبق پیش بینیهای من و خواهرشون ساعت 7 صبح رفته بودن استادیوم ( محل سخنرانی) چرا که به قول خواهرشون ایشون دست کامران نجف زاده رو هم از پشت بسته و با یه جلیقه خبرنگاری و دوربین به گردن اونجا حضور پیدا کرده بود!  ما هم که ساعت 9 قصد رفتن کردیم مجبور شدیم تموم راه رو پیاده گز کنیم! چرا که ماشین شده بود دُر نایاب!!! توی راه از همه نوع آدم بودند، از رئیس آموزش و پرورش و هیئت همراه تا دانش آموز و پیرزن و پیرمرد ها! خلاصه وقتی رسیدیم اونقدر جمعیت بود که نگو ... با هزار و یک بدبختی رفتیم داخل. آبجی کوچیکه ما هم که به دلیل کوتاهی قدش وریزه میزه بودنش تا مرز خفگی رفت! کیف هامون که به دلایل امنیتی جلوی در تحویل گرفته شد و به قول فاطمه نتونستیم سلاح اتمیمون رو ببریم داخل! همه جا خوب تزئین شده بود اما طوری جایگاه رو درست کرده بودن که آفتاب به چشم ما میزد و ما هم با کور شدن تنها یک قدم فاصله داشتیم! که متاسفانه نتونستیم عکس درست حسابی بگیریم. خداوند به آقای احمدی نژاد سلامتی بده که لااقل باعث شد ما کلی از دوستان و آشنایان قدیم و جدیدمون رو ببینیم! آقای احمدی نژاد کمی تاخیر داشتند منجر به خفگی ما لا به لای جمعیت شده بود که البته فقط برای ما بود چون دانش آموزان دختر و پسر که فاصله ی بینشون تنها چند میله ی آهنی بود بحث های تخصصی رو شروع کرده بودند که البته فقط تبادل علم میکردند نه چیز دیگه! تازه این تنها مورد استفاده ی بهینه دانش آموزان از وقت نبود بلکه اونها با عکس ها و پوسترهای کاندیداها که دم در پخش کرده بودند موشک درست کرده به هوا پرت می کردند و جیغ می کشیدند! در حال تماشای شیرین کاریهای اونها بودیم که شنیدیم اینور همهمه شده! نگاه کردیم و دیدیم یه هواپیمایی از طرف شرق و تو ارتفاغ پایین داره پرواز میکنه که همه میگفتند این هواپیمای آقای رئیس جمهوره!  چه می دونم والله! شاید فکر میکردن آقای احمدی نژاد قراره با چتر بپره پایین چون شهر ما که فرودگاه نداره! داشتیم سر این موضوع میخندیدیم که ناگهان صدای هلیکوپتری از اطراف اومد که هرچی دورو برمون رو نگاه کردیم چیزی ندیدیم! به قول بچه ها صدا بود اما تصویر نداشت! خلاصه با این همه مشقت ها چشم ما به جمال آقای احمدی نژاد روشن شد که با پا گذاشتن به روی جایگاه مورد ابراز علاقه شدید مردم قرار گرفتند! جاتون خالی عجب هیجانی! کلی تخلیه انرژی کردیم! همه یا سوت میزدن یا کف و جیغ! یا اینکه شعار میدادن و آقای احمدی نژاد هم تو این فاصله که امام جمعه و فرماندار و نمایندمون سخنرانی میکردند ایستادند و واسه همه دست تکون میدادند و با دستاشون نشونه پیروزی و اتحاد نشون میدادند که ما هم متقابلا با ایشون پیمان یاری می بستیم!

آمدی جانم به  قربانت ولی حالا چرا.......

این وسط هم یه یارو جلب بازی درآورد و یه بچه نوزاد رو آوردو داد  بغل رئیس جمهور که ایشون هم بچه رو بغل کرد و فکر کنم چیزی در گوشش گفت! حالا چی گفت الله اعلم!

                                        یه نی نی کوچولو! یعنی دکتر چی بهش گفت؟

 بعد هم آقای احمدی نژاد شروع کردن به صحبت کردن و خاک تپه کردن مسئولان و بزرگان استان! خدا وکیلی گاهی اوقات آقای احمدی نژاد حرف هایی می زنه که طرف رو ترور شخصیت میکنه البته به جاست این حرفها، چون کسی که مسئولیت تامین رفاه مردم رو به عهده میگیره در برابره همه چی مسئوله ... که اینجا جاداره به آقای احمدی نژاد بگیم دمشون گرم! بعد اتمام حرفهای رئیس جمهور حالا نوبت مردم بود که حرف بزنند  که انصافا هم زدند و منجر به ضایع شدن و سرخ و سفید شدن مسئولان شده بود! این وسط هم یه آدم زاغارت داد زد که لطفا ترکی حرف بزنید! فکرکن! فکر کنم یادش رفته بود اینجا شماله! خانم ها هم که همش داد میزدن گرونی گرونی که آخر اعصابم خورد شد و گفتم بابا ول کنید که یه خانم بهم گفت بابا چی رو ول کنیم؟ تو که خرج خونه رو نمیدی تو که نمیری خرید تا بدونی گوجه شده کیلویی 800 تومن! خدا وکیلی حرف حساب هم که جواب نداره! ما هم ساکت شدیم و آقای احمدی نژاد هم هم قول داد به موقع گوش گرون فروشها رو هم بکشه حالا این موقع کی هست الله اعلم! توی اون هاگیر واگیر گفتیم بریم جلو عکس بگیریم عکس نگرفتیم هیچ تا مچ هم افتادیم تو گل!

                    این هم عکسی که با موبایل گرفتیم

 ما رو باش که فکر میکردیم فاطمه خانوم الان اونور میله هاست و داره عکس میگیره نگو که کارت خبرنگاریش رو جا میزاره! ( چند بار بهت بگم فاطمه این آلزایمر کار دستت میده!)

                    آقای احمدی نژاد داره میره...!

 بالاخره آقای احمدی نژاد رفتن و ما موندیم و چادر و شلوار و کفش گلی و یه عالمه جمعیت که حمله کرده بودن به چادر کیف ها تا جایی که مسئولان چادر رو هم انداختن بیرون! و ما هم کیف درب و داغون شدمون رو پیدا کردیم ولی چه فایده که یک تلفات داشتیم! اون هم جای عینک بنده که به طرز ماهرانه ای خورد و خاک شیر شد!  این ماجرا هم به خیر گذشت و ما توی خیابونی که توسط عکسهای تبلیغاتی و پوستر کاندیداها  سفید شده بود راهی خونه شدیم تا اینکه رسید به همون کوچه ی کذایی خودمون که قریب 5 ماهه که آسفالتش توسط شهرداری کنده شده و هنوز هم درست نشده گر چه ما با این کوچه خاطره های زیادی داریم.

                  این هم از خیابون های شهر ما

 تا تابستون بود و بی بارونی از دست گرد و خاک در امان نبودیم و هر روز دستمال به دست باید تمام خونه رو گردگیری میکردیم بعد که پاییز شد و فصل بارندگی که تا زانو توی گل میرفتیم و اگر سوار ماشین میشدیم به علت تکانهای زیاد دل وروده برات نمی موند! والله واسه همین هم هر وقت ماشین میخواستیم تا آدرس میدادیم نمیدونم چرا همه آژانس ها ماشین تموم میکردن !

                                                                               

خدا وکیلی برگشته بودیم به عصر حجر ! تا جایی که فاطمه خانوم برای هدیه تولدشون سفارش داده بودن براش یه جفت چکمه بخریم اون هم از نوع پلاستیکی و مرغوب! تازه این اواخر هم هر روز راس ساعت 12 ظهر به بعد یک غلطکی می اومد و الکی این مسیر شنی و صاف رو غلطک میکشید! ( برای خالی نبودن عریضه ) که ما میبایست بعد از ظهر تو خونه ویبره بزنیم البته انگیزه شهردار محترم از این کار تنها آمادگی شهروندان برای مواجه شدن با زلزله بود نه چیز دیگه !!!

                          

اما این هفته که خبر دادن قراره آقای احمدی نژاد بیاد نمیدونم چطوری معجزه شد که خیابون بغلی رو 3 ساعته آسفالت کردن و کوچه ما رو هم روز قبل قیر ریختن و ظهر پنج شنبه یک طرفش رو آسفالت کردن تا جایی که وقتی فاطمه غروب از مدرسه بر میگشت فکر کرد راه رو اشتباهی اومده و داشت خل میشد! ( البته به گفته خودش! ) اما متاسفانه با خروج سریع آقای احمدی نژاد از شهر و استانمان یک طرف دیگه کوچه ی ما یعنی طرف خونمون هنوز هم قیری است (فکر کنم اون طرف تنها برای عبور ماشین هاست!) و با باریدن باران هم اینکه به دریاچه ی زیبای آغشته به قیر و گل تبدیل شده و حیاط و خونه و زندگی برامون نزاشته!

                         

 بر طبق پیش بینی های ما احتمالاً تا تموم شدن 30 استان و دوباره از سر گرفتن سفرهای استانی کوچه ی ما به همین منوال خواهد ماند که بنده از همین جا از آقای رئیس جمهور خواهش میکنم که ارفاقی کرده و دوباره به شهر ما بیان که اگه این امر حاصل نشه مجبوریم یا اسم استانمون رو عوض کنیم تا دوباره بیان و یا هلیکوترشون رو بدزدیم! به هر حال محتاجیم به دعای شما عزیزان! به امید آسفالت شدن همه ی کوچه ها و خیابان های شهرمان!    و السلام / یاسی(زهرا)

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 14:0  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 

یا ضامن آهو

 

چشماتو وا کن آقا جون بالهای خستم رو ببین/منو نگاه کن آقاجون دل شکستم رو ببین/دلت میاد کبوترات تو حرمت پر نزنند/به سایه بون دستای مهربونت سر نزنند/میدونی میخوام چیکار کنم؟/میدونی میخوام کجا برم؟/میخوام برای کفترا یه خورده گندم ببرم/اونجا که گنبدش طلاست با کفتراش پر بزنم/دوستش دارم اماممه در خونش رو در بزنم/میخوام برم به مشهد و یه هفته اونجا بمونم/تو حرم امام رضا نماز حاجت بخونم/بهش بگم امام رضا مریضا رو شفا بده/دوای درد مردم و از طرف خدا بده/میخوام بیام به مشهدت به طواف کفترای گنبدت/براشون یه کیسه گندم بیارم/خبر از دردای مردم بیارم/ بهشون بگم برام دعا کنند/ اینقدر تا که تو رو رضا کنند

شادروان محمد رضا آغاسی

 

 

سلام.

میلاد خوب و خوشگل و باسعادت حضرت علی بن موسی الرضا رو به تمامی شما تبریک میگم. ایشالله همگی تا اخر همین سال زائر حرم رضوی باشیم.

خیلی دلم تنگه. خیلی دلم هوای آقا امام رضا رو کرده. به طرز وحشتناکی حالم گرفته است. یعنی مطمئنم هیچی جز زیارت آقا من رو آروم نمیکنه. تو رو خدا برام دعا کنید. برام دعا کنید آقا من رو بطلبه برم پابوسش. مخصوصا دوستای خوبم که تو مشهدن ( نغمه ی عزیز از تو خیلی التماس دعا دارم) واسم دعا کنید تا مشکلاتی که برام به وجود اومده حل بشه.

 

 

یا امام رضا اون شعر بالایی زبان حال منه. خیلی دوست دارم مثل روز 20 فروردین سال قبل بشه. خودت میدونی که چقدر دوستت دارم و چقدر دلم هوات رو کرده و چقدر مدیونتم. ازت خواهش میکنم اجازه بده بیام پابوست. ازت خواهش میکنم................

بنده ی گناهکارخدا.... فاطمه...

 

  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 17:55  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 

سلام

یه سلام خط خطی.حالا چرا خط خطی ؟؟؟

چون اعصابم کلی به هم ریخته است،خیلی زیاد.می دونی دارم به چی فکر میکنم؟ به اینکه ما آدمها خیلی عجیبیم نه تنها ما بلکه زندگی هامون هم عجیبه. مثلاً اینکه صد سال پیش وقتی ماشین اختراع شد هیچ کسی فکر نمی کرد که روزی ممکنه همین ماشین که مایه پیشرفت تو اون زمان بود امروزه جون هزاران هزار و یا بهتر بگم میلیون ها نفر رو بگیره. یا وقتی هواپیما توسط برادران رایت اختراع شد همه ذوق کردند که دیگه برای رفت و آمد با ماشین نباید کلی مسیر رو روی زمین ظی کنند که هم خسته کننده باشه و هم خطرناک اما آیا فکر می کردند که روزی میزان سقوط هواپیما ها هم اونقدر زیاد بشه تا جائیکه شنیدن خبر سقوط اون برای همه عادی بشه و یا وقتی که تلویزیون اختراع شد و خبرگذاری های مختلف در سراسر دنیا شروع به کار کردند هیچ فکر می کردند که روزی همین رسانه بزرگ و خبرساز به معذل خودسانسوری عظیم دچار بشه. آره مطمئنم که حتماً از نوشته های بالا منظورم را فهمیدید. چند روز پیش صبح خیلی اتفاقی خبر کوتاهی از سقوط هواپیمای سپاه در اخبار ساعت 8 شنیدم به محض شنیدن خبر سقوط دوباره یاد سال گذشته و سقوط هواپیمای حامل خبرنگاران و کارکنان صدا و سیما افتادم که همین چند روز پیش مادر و مادربزرگم گله می کردند که کی سالگرد آنها میشه

وقتی فهمیدم که هواپیمای سپاه بود یاد اون هواپیمای سپاه افتادم که سال گذشته نه هنوز سال نشده بهتره بگم چندین ماه گذشته سقوط کرده بود و فرمانده نیروی زمینی و همراهانش شهید شدند. این آمار برام اول دردناک بعد خیلی جالب بود. واقعاً در درجه اول برای ارگان های بزرگ دولتی و نیروهای مسلح متاسفم که حتی یک برنامه ریزی درست برای بودجه شان ندارند تا جائیکه ما شاهدیم سالانه میلیون ها تومان پول برای راه های بی سود و منفعت خرج می شود اما برای خریدن یک هواپیمای مجهز پول و سرمایه ندارند و از همین هواپیماهای عهد بوق که مطمئنم مال زمان همون برادران رایت است رو استفاده می کنند که ما سالانه باید شاهد همچین مسائلی باشیم و بعد متاسفم برای صدا و سیما که هیچگونه پوشش خبری را در این زمینه نداشت و ما هر روز با یک خبر یک دقیقه ای در این زمینه اطلاعات کسب می کردیم تا جائیکه حتی نمی دونیم علت حادثه دقیقاً چه بوده !!! حالا چه سیاستی پشت این مسئله هست اللهُ اَعلَم ...

 

این حادثه هم مثل حادثه های  دیگه پر از درد بود اما این دفعه برای من و خانواده ام دردناک تر بود چرا که مطلع شدیم یکی از اقواممان درون هواپیما حضور یافته و به سوی حق شتافته و شهید شده است. وقتی به خانواده اش فکر می کنم ، به اینکه 3 تا بچه در ابتدای جوانی و نوجوانی یتیم شده اند و یا یاد خانواده ای که به سوگ عزیزشون نشسته اند و داغدار شده اند، خونم به جوش میاد

 

چرا که مطمئنم این حادثه نه تنها اولین بلکه آخرین هم نخواهد بود. برام سؤاله که چرا با وجود همچین آماری هیچ دستگاه دولتی حرکتی در این زمینه نمی کند و دولت ما در مقابل این مسئله اینقدر بی تفاوت است ؟!؟!؟!؟! ...

یعنی تا حالا برای هیچ کسی سؤال نشده که چرا این اتفاقات بیشتر در حوزه سپاه و نیروهای مسلح می افته و اکثراً هم نیروهای کارآمد این ارگان ها قربانی می شوند. امیدوارم کسی پیدا بشه و این سؤال های یک ملت جواب بده.

از همین جا هم به خانواده شهید حاج نادر(جواد) ایمانی صابر تسلیت عرض می کنم و برایشان صبر از خدای متعال مسئلت دارم. روحشان شاد     

 

  نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 17:17  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 

ماجراهای این دوماه!

سلام. من بالاخره تونستم یک وقت خالی پیدا کنم و برای وبلاگم بنویسم.  از آخرین نوشته ی من تو وبلاگ حدود 2 ماه و خورده ای میگذره و تو این مدت اتفاقات ریز و درشت و تلخ و شیرینی هم پیش اومد که اگه تعریفشون کنم فکر کنم یه مثنوی هفتاد من کاغذ بشه!

سال تحصیلی که دوماه از شروع شدنش میگذره و یه چشم به هم بزاریم امتحانات ترم اول شروع میشه. ما هم چون میخواستیم نشویم رسوا همرنگ جماعت شدیم و شروع کردیم به ... خونی ! و واقعا هم که امسال درس هامون بسی سخت تر شده است و از همون آغاز سال دبیر شیمی مون به من و تقی! گفت که شیمی تجدیدین! مثل اینکه متهجب(!) شدین! بابا تقی دوستمه! چرا منظور بد میگیرین بابا! منظورم اینه که ما دوستم رو به خاطر فامیلیش که تقی پوره صداش میکنیم تقی! اونا هم متقابلاً من رو توران صدا میکنن! خب از قدیم الایام گفتن هرچی عوض داره گله نداره! از این مسائل بگذریم بچسبیم به مدرسه! امسال که سال توپیه برام! یعنی تو این ده یازده سالی که درس میخوندم هیچ سالی به مانند امسال حال و حول نبود!

به نظر شما وقتی معلم ریاضی و هندسه خواهرت باشه! معلم دین و زندگیت شوهر خواهرت باشه! معلم عربیت پسر دخترعمه ی مامانت(!)باشه! مربی پرورشیت عمه ات باشه! دیگه چه غمی باید تو مدرسه داشته باشی! به قول همین دامادمون(معلم دین و زندگی) ما خانوادگی مدرسه میریم!!! کف کردین؟؟!! آره دیگه خواهرم  معلم ریاضی و هندسه منه! چقدر باحال! البته پارسال هم معلم ریاضیم بود! این یعنی مستمر های ترم اول و ترم دومم بیسته!!! اما برسیم به درس دین و زندگی که ایشون همسر همین خواهرمه که معلم ریاضیمه! البته دین و زندگی تجدیدم چون درست در جلسه دوم یک عدد منفی گرفتم! و تا الان هم چندین عدد دیگر به آن اضافه شده! بماند که تو کلاس چقدر شیطونی میکنم و به خاطر نقطه ضعفش(علی دایی!) باهاش کل کل میکنم و میخندیم! بعد هم که درس عربی هم که حال و حوله چون معلم هفته که هفت روزه هشت روز مدرسه نمیاد! تازه پسر دخترعمه ی مامانم هم هست! و اما عمه ی خوب ومهربون و دوست داشتنیم که مربی پرورشی مدرسمونه و به همین خاطر هم پارتی بازیهایی داره! البته بین خودمون بمونه ها! نمونه ی بارزش این بود که شدم سرگروه خبرگزاری پانا (که میدونید چیه دیگه؟) توی شهرمون! تازه قراره که اگه آقای احمدی نژاد بیاد شهرمون من میرم پیشش! دلتون آلو! بعد هم شدم مسئول انجمن اسلامی مدرسمون! شدم عضو شورای مدرسمون! اینها دقیقاً همون چیزهاییه که تا پارسال ازشون تنفر داشتم. یعنی از مسئولیت پذیری بیزار بودم اما امسال تا خرخره توش فرو رفتم! حالا میبینید چقدر سرم شلوغه!

راستی یه تابلو اعلانات هم توی مدرسمون به یمن وجود عمه ی گرامی! به من دادن و من هم از همه جا و از همه چیز توش مطلب میزارم! و اکثر مطالبش هم مال مجله ی محبوبم و دوست همیشگیم همشهری جوانه! بعد هم سوالات جلب مخفیانه ای هم طرح میکنم و میگم هرکی بهش جواب داد جایزه میگیره! یکی از سوالاش این بود که وقتی میگن چاله چوله منظور از چوله چیه؟! اگه جوابشو میدونید برام تو قسمت نظرات بنویسید شاید شما یکی از برندگان ماشین مزدا323 سفید یخچالی رینگ اسپرت ما باشید!!!

راستی امسال با مدیر مدرسمون هم جور شدیم! میدونین مدیر مدرسمون طوریه که من شبا کابوسش رو میدیدم! اما الان باهاش شوخی میکنیم و میخندیم! فکر کن!!! راستی من به آرزوم هم رسیدم! تونستم یکی از درسهای کتاب زبانم رو تدریس کنم! امتحان هم قراره که بگیرم! یعنی من قبل از اینکه به دانشگاه برم تونستم معلم زبان بشم! راستی قراره ما رو ببرن قم و جمکران! دیگه امسال کیفمون کوکه کوکه! الان باید برم فیزیک بخونم چون فردا امتحان دارم. باید زیست هم بخونم چون میپرسه! زیادی حرف نمیزنم. راستی از بهانه و خاله کوچولو و جواد جکسون ممنون که تو نظرات پست قبلی من رو خاک تپه کردن!به اندازه ی تمام سلول های بدنم دوستون دارم...  قربونتون:یک آبزی تک سلولی!!! بابا شوخی کردم!!! تا آپ بعدی و سخنان بعدی سلام!(سوتی یکی از مجریا در پایان برنامش!)

واقعاً خداحافظ!!!

نوشته شده توسط فاطمه

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 12:10  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM