تبليغاتX
و پيــــــامي در راه...
 
خدا،عشق،من،تو،ما، و پيامي در راه...
 

به نام او...

 

زندگي چه رسمي داره.چقدر وجود ما آدم ها به زمان وابسته است.وقتي زمان ميگذره وجود آدم ها هم انگار كم رنگ تر ميشه.براي اثبات حرفم ميخوام برگردم به 24 سال پيش! زماني كه هنوز خودم پا توي اين دنيا نذاشته بودم.اصلاً بزاريد براتون يه قصه بگم. يه قصه ي پر از خوبي و بدي،غم و شادي.

يكي بود يكي نبود،زير گنبد كبود غير از خدا هيچكس نبود. يه سرزميني بود پر از آدمهايي كه داشتن تو صلح و صفا زندگي ميكردن.كسايي كه تازه از دست زور و استبداد خلاص شده بودند. باغبون هايي كه هزاران هزار گل لاله كاشتند تا علف هاي هرز رو از روي سرزمينشون بكنند. كسايي كه كار به كار هيچ كسي نداشتند اما خيلي ها بر عكس چشم ديدن اين صلح و آزادي رو نداشتند تا اينكه يه روزي يه مرد خبيث زياده خواه بي اجازه پا گذاشت توي سرزمين مهر و مهربوني. اما قصه ي ما اينجا تموم نميشه! چرا كه داستان اصلي تازه قراره كه شروع بشه.بچه هاي همون باغبون ها دوباره اومدند توي ميدون مثل يه شير جنگيدند و جنگيدند و جنگيدند.

كبوتر وار پر كشيدند،لاله وار روييدند،حسين وار مردونگي كردند و چقدر با شكوه رفتند.آدم هايي كه اون دوران هم مثل آدمهاي امروز تو سينه هاشون قلب داشتند.اما فرقشون اين بود كه آدماي اون روزها قلبشون تو سينه واسه همه ميتپيد نه فقط واسه ي خودشون. زندگيهاشون چه رسم خوشايندي داشت مثل الان گرگم به هوا نبود كه هركي هركي رو خورد،خورد نوش جونش! هركي هم خورده شد بختش بد بود.

آدمهاي اون زمون واسه هم قصه ي آدم و حوا رو تعريف كردند.قصه ي آدم كه چه جوري با خوردن يه سيب اسير دنيا شد.

اون موقع فاصله ي بين بودن و نبودن،موندن و فتن،قد چرخش يه سيبي بود كه به بالا پرتش كرده بودند.خيلي ها همون بالا موندند و ديگه پايين نيومدند و بال در آوردن و پرواز كردند،خيلي ها هم چرخيدند و چرخيدند تا افتادند تو مشت زمونه.اونوقت بود كه با يه گاز ما نابود شدند.خيلي هاي ديگه هم نه پرواز كردن و نه اسير دشت زمونه شدند بلكه افتادند و به زمين خوردند و تمام عمر درد كشيدند.

اينجا نه قصه ي ما به سر رسيد و نه كلاغه به خونش رسيد،چرا كه اين قصه اونقدر درازه كه هيچ كسي نتونسته تا حالا اونا رو بنويسه.قصه اي كه هميشه تو دلاي راوي ها ميمونه و به زبون نمياد.ولي من اينجا ميخوام دنباله ي اين قصه رو از زبون خودم بگم،امروزي تر.

 

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود غير از خدا هيچكس نبود.يه پوتيني بود به اسم پوتين جنگي.پوتيني كه هميشه خيلي ها شبونه واسه حاجت گرفتن واكسش ميزدند و با سياهي شب يكي اش ميكردند تا وقتي كه با خورشيد طلوع كند.اين پوتين با هر طلوع براي خودش قصه اي داشت.قصه اي كه شايد خيلي ها بخوان افسانه جِلوَش بدن.

اين پوتين هاي هميشه خاكي شايد پوتين هركسي مي بود.پوتين فرمانده ي لشگر و يا سرباز وظيفه.نوجوون 13 ساله كه با هزار عجز و ناله پا به اونجا گذاشته و يا پيرمردي كه اگه توي خونش بود شايد عصا بدست بود اما اينجا تفنگ بدست مثل يه يل شير ميجنگيد.

 

 

                

 

 

 

هركدوم از اين پوتين ها فرقي نميكرد پاي كي باشه. مهم اين بود كه اين پوتين و لباسهاي هميشه خاكي همه رو يكسان ميكرد. چه كُرد،چه لر،چه مازن،چه گيلك،چه غربي،چه شرقي،چه شمالي و چه جنوبي.مسلمون،مسيحي،چه كليمي و زردشتي همه و همه اين پوتين رو ميپوشيدند.پوتيني كه از هر طلوع تا غروب تو پاي هركسي سرنوشتي داشت.اين پوتين لگدي بود روي همه ي بدي ها. خيلي وقتا هم پا ميذاشت رو مين ها،اونوقت بود كه تيكه تيكه ميشد،پودر ميشد،شايدم همراه پايي كه توش بود پرواز ميكرد تنهاي تنها.شايدم زير خروار ها خاك،خاك ميشد، پوتين يه شهيد گمنام،شهيدي كه جز پوتين و لباس و استخونش هيچ چيز به همراه نداره. شايد كشتي ميشد توي شط كارون و اروندرود. يا شايد موقع طلوع وقت پاتك دشمن توي سنگر جا ميموند.يا شايدم تو گل باتلاقهاي جنوب فرو ميرفت.يا توي سرماي كوههاي غرب روزها و ماهها ميموند و يخ ميبست.شادم زير بارون ميموند و خيس ميشد و  همراه آب جاري ميشد،دريا ميشد.

امروزه اين پوتين تنها شده يه نماد يه نشونه. نشونه اي از استواري،ايمان،قاطعيت،غيرت و ايستادن تا پاي جون.الان هم اين پوتين ها هميشه خاكي اند.اما اين خاك با اون خاك يه دنيا فاصله داره.خاك اون موقع روي پوتين،خاك عشق بود،تربت كربلا بود.تربت پاك شهيدان بود.اما الان اين خاك ونه زمونه،بلكه خودمون داريم ذره ذره روي اين پوتين ها ميپاشيم. چون ميترسيم چشممون به اين پوتين بيفته و يادمون بياد كه ما يه دنيا مديونشيم.شايد ديگه حوصله نداريم فلسفه ببافيم و هزار و يك دليل و برهان بياريم كه جنگ شيشه است كه بگي نسل جنگ نسل سوخته است.گرچه خودمون ميدونيم كه آره، اين نسلْ سوخته،اما ققنوس وار،ققنوسي كه خودش رو ميسوزونه تا از خاكسترش ققنوس جديدي به وجود بياد. واونها سوختند تا من و تو باشيم. من و تو كه داريم با دستهاي خودمون جنگ رو زنده به گور ميكنيم.ديگه هيچ كس تو اين دور و زمونه فكر اون پوتين ها نيست.الان اينقدر چكمه هاي رنگ و وارنگ دراومده كه ديگه كسي سياهي پرصلابت پوتينهاي خاكي جنگي رو به ياد نداره.حق هم دارند.وقتي توي ويترين مغازه ها انواع چكمه هاي غرب و شرقي باز و بسته،خوب و بد،گرون و ارزون ميبيني ديگه چشمات وقت ديدن چيزهاي ديگه رو نداره.

                          

 

چقدر بد و چقدر وحشتناك.چقدر بي رحمانه.آخه تا كجا.جنگ حقيقتي است كه كتمانش نشونه ي بي وجودي است.جنگ طلوعي است بي غروب.جنگ تنها ديروز نيست.امروز نيست  فردا نيست.حقيقت جنگ زنجيري است بين نسل ما كه هيچ وقت پاره نميشه.باور نميكنيد؟ يك بار به آسايشگاه جانبازان بريد.و يا نه بهتر ميخواين يه ديدار با فرزندان جانبازان علي الخصوص شيميايي ها بريد.به ياد بچه هايي كه نشونه اي از جنايت هاي پنهان صدام اند.

بچه هاي از همه جا بي خبر كه از وقتي چشماشون رو به اين دنيا وا كردند جز زخم هاي روي پوستشون و مشكلات بي دليل ريه هاشون و يا مرگ معصومانه  تو دوران نوزادي هيچي نديدند.اونها هيچ وقت هيچي نگفتند و نميگن.تنها نگاه ميكنند.و با نگاه معصومشون تنها ميپرسند به كدامين گناه؟

            

              راستي تو بگو! به كدامين گناه؟؟؟

  نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 20:53  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM