تبليغاتX
و پيــــــامي در راه...
 
خدا،عشق،من،تو،ما، و پيامي در راه...
 

سلام...ميدونيد اين سلام من چه رنگي داره؟؟؟ رنگ پيروزي(منظورم تيم پرسپوليس نيست!)... رنگ غرور البته غرور كاذب نه...رنگ افتخار... حتماً همتون ميدونيد چي دارم ميگم... نفهميدين هنوز؟؟؟...باشه پس بقيه رو هم بخونين...

بهتون تبريك ميگم... چي رو؟؟؟...خب پيروزي بروبچ حزب الله لبنان رو ديگه...

خب حالا دور از جدي!!!

پيروزي غرور آفرين و افتخار آميز ملت لبنان و گروه حزب الله رو به تمامي مردمان لبناني و مردمان كشورهاي ديگه كه طرفدار حزب الله بودن تبريك ميگم...

نخ سوزن! به ملت غيور ايران!...

چرا؟؟؟...خب تونستن در برابر اسرائيل پيروز بشن ديگه... حالا حتماً با خودتون ميگين بابا IQحزب الله پيروز شده نه ايران!

اينو كه خودم هم ميدونم...ولي به قول خواهرم ايران تو اين يه ماه سلاحهاش رو امتحان كرد ديگه!!! مگه نه؟؟؟

پيروزي خيلي عالي و شيرين بود... وقتي از شبكه خبر اين خبر رو شنيدم يه دفعه تمام وجودم رو يه حس غرور فرا گرفت... و تو دلم يه اي ول و دست مريزاد به بروبچ حزب الله نخ سوزن به سيد نصرالله گفتم...

شيرينترين لحظه هم ساعت 9شب روز دوشنبه 23مرداد بود...وقتي كه صداي الله اكبر توي محلمون طنين انداز شد يه حس شيريني داشتم...اتفاقاً اون شب ياسي خونه ي ما بود... من و ياسي با هم رفتيم توي حياطمون ... بابام دست خواهرزادم رو گرفت و رفت تو حياط و شروع كرد به الله اكبر گفتن...خيلي قشنگ بود...خيلي ...

ميدونيد چرا؟؟؟ چون مردم لبنان با همين شعار جنگيدن و با همين شعار به پيروزي رسيدند...

خدا بزرگتر است...

بله...خدا بزرگتر است چون حزب الله تونست با توجه به الطاف الهي در برابر اسرائيل غاصب پيروز

بشه...

خدا بزگتر است چون اسرائيل خاك تپه شد و دست از پا درازتر عقب نشيني كرد...و خدا بزرگتر است

چون دعاهاي مردمان جهان رو پذيرفت و ملت حزب الله رو پيروز كرد...

ان شاءالله دعاهايمان در حق فلسطين هم مستجاب شده و روزي ما فرياد الله اكبر پيروزي فلسطين رو

بشنويم...

ان شاءالله...

حالا كه دارين اين متن من رو ميخونين يه صلوات براي سلامتي آقا امام زمان و شادي روح شهداي لبناني مخصوصاً شهداي قانا بفرستيد...

 

***..::اللهم صل علي محمد و آل محمد::..***

نوشته شده توسط فاطمه

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 19:57  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 

فاطمه عزيز! از اونجايي كه تو بزرگترين خبط زندگيت رو انجام دادي، يعني يواشكي شعر منو گرفتي و در نبود من توي وبلاگ نوشتي ،پس من هم به عهدم وفا ميكنم و تلافيش رو در ميارم!

بي معرفت! فكر نميكردم توي كلت اون روز كه خشك شدن گلوت رو بهونه كردي تا من از اتاق برم بيرون برات آب بيارم،چه نقشه ي شومي مي گذشت!

گفته بودي نميدوني چه عاقبتي در انتظارته! بايد بگم نگران نباش...! چون ميخوام ايندفعه عاقبت به خيرت كنم!

البته اين هفته با تو كاري ندارم چون نميخوام عروسيه خواهرت برات خراب بشه! (راستي! مباركه ايشالله خوشبخت بشن! البته ما هم دعوتيم!) اما مطمئن باش كه هفته بعد اين موقع بايد به سوالات نكير و منكر جواب بدي!

در هر حال پيشاپيش برات آرزوي آمرزش ميكنم! بچه ي خوبي بودي ولي حيف....!!!!

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 19:38  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 
                               

به نام دوست كه حاكم اوست...

 

سلام. يه سلام ترو تازه به تمام دوستاي وبلاگيم. بالاخره انتظارها به سر رسيد و من از طرف خودم آپيدم. نوشتن پستهاي قبلي رو زحمتشو دختردايي گلم ياسي جون كشيده بود و زحمت تايپيدنش رو من!

اول از همه سالروز ميلاد شادمند ركن هدايت و جايگاه امامت حضرت علي(ع)رو به همتون تبريك ميگم.نخ سوزن به باباهاي خوب و مهربون.اين عكس اولي هم كه بر اثر جوگيري زياد با خط خودم نوشتم...اگه نتونستين بخونينش تو نظرات به من بگين من بنويسم براتون...خطم هم كه روي هر چي خرچنگ و قورباغه هستش رو سفيد كرده!

 

                          

 

 

راستش دلم ميخواست يه مطلب خيلي پربار و وسيعي كه در شان امام علي(ع)باشه رو براتون بنويسم اما چون بازم مثل هميشه دير جنبيدم، نتونستم اونطور كه بايد و شايد براتون بنويسم! ولي قول ميدم در آينده اي نزديك يعني عيد غدير خم حتماً مطلب مفصلي درباره ي امام علي بنويسم. آخه ميدونيد روز شهادت امام علي با روز تولدم مصادف شده و نميتونم براتون بنويسم...راستي چرا نگران شدين؟ اشكال نداره من از يه هفته قبل هديه ها و كادوها رو قبول ميكنم ها!!! احتياج به نگراني نيست!!!

 

من الان ميخوام حرف دل خودم رو بزنم و درباره ي امام علي(ع)بنويسم. واقعاً كه ما هممون ادعاي شيعه بودن علي(ع) رو داريم.ولي راستش هيچكدوممون كامل علي رو نميشناسيم.راستي واقعاً علي كي بود؟؟؟ حتي وقتي از ياسي اين سوال رو ميپرسم خودش هم تو جواب دادن ميمونه.

  

 

راستش ديروز داشتيم با ياسي لا به لاي دفتر خاطراتش گشت ميزديم كه ياسي يه شعري رو پيدا كرد به قول خودش اين شعر اولين شعري بود كه توي هشت سالگي سروده بود.اون شعر در مورده امام علي بود.خودش ميگه شعر نه وزن داره نه قافيه نه رديف.چون از بچگي شعر نو رو دوست داشت.شعرش رو بهم نميداد ولي من با يه حركت كماندويي ازش كپي گرفتم و دور از چشمش دارم مينويسم راستش نميدونم چه عاقبتي در انتظارمه!

 

اينم شعرش:

 

                            علي كيست؟                      علي كيست؟

 

                            علي شمع فروزان                علي چشمه ي جوشان

 

                            علي داماده پيغمبر               علي همسر فاطمه ي اطهر

 

                            علي باباي حسن                حسن زهرخورده

 

                            علي باباي حسين               حسين تشنه لب

 

                            علي باباي زينب                  علي باباي كلثوم

 

                            علي باباي عالم                  علي باباي عالم

 

 

خداييش به عنوان اولين شعر،شعر قشنگي بود! البته شعرهاي الانش هم دست كمي از اين يكي ندارن!

 

ياسي ميگه بچه هم كه بودم نميدونستم علي(ع)كيه! حالا بزرگ هم كه شدم بازم نميدونم! راستش خودم وقتي بچه بودم زماني كه مراسم نماز امام خميني رو نشون ميداد هموني كه يه امامه ي مشكي سرشه ويه لباس سفيد داشت،به بابام ميگفتم كه اين همون اماميه كه سرش رو با شمشير شكافتن و ازش لاله اومد بيرون؟؟؟

 

نخنديد! تفكرات بچگي من بود!

 

 

حالا كه بزرگ شدم حس ميكنم كه لازمه واقعاً در مورد علي بدونم.از عدلش،معرفتش،جوانمرديش،مهرباني و يتيم نوازيش.

فكر ميكنم اگه توي وجود همه ي  ما يه علي بود،دنياي ما اينطوري نمي شد...هرگز...

ولي درسته كه حالا علي بين ما نيست اما فكر نميكنيد كه خودمون فقط به يكي و تنها به يكي از خصلت هاي علي نزديك كنيم دنياي ما مثل بهشت ميشه؟!

نظر شما چيه؟؟؟؟

من كه ميگم يه چيزي اونور تر از بهشت ميشه.....

خوش و خرم باشيد و علي وار زندگي كنيد و علي وار بيانديشيد و علي وار....علي...باشيد.

ياعلي...................

خدانگهدار............

 

 

    تا صورت پيوند جهان بود،علي بود
    تا نقش زمين بود و زمان بود ، علي بود
    
شاهي كه ولي بود و وصي بود ، علي بود
    
سلطان سخاو كرم و وجود ، علي بود
    
هم آدم هم شيث و هم ايوب وهم ادريس
    
هم يوسف و هم يونس و هم هود ، علي بود
    
هم موسي و هم عيسي و هم حضر و هم الياس
    
هم صالح پيغمبر و داود ، علي بود
    
مسجود ملايك كه شد آدم ز علي شد
    
آدم چو يكي قبله و مسجود ، علي بود
    
آن عارف سجاد كه خاك درش از قدر
    
بر كنگره عرش بيفزود ، علي بود
    
هم اول و هم آخر و هم ظاهر و باطن
    
هم عابد و هم معبد و معبود ، علي بود
    
آن لحمك لحمي بشنو تا كه بداني
    
آن يار كه او نفس نبي بود ، علي بود
    
موسي و عصا و يد بيضا و نبوت
    
در مصر به فرعون كه بنمود ، علي بود
    
چندان كه در آفاق نظر كردم ديدم
    
از روي يقين در همه موجود، علي بود
    
خاتم كه در انگشت سليمان نبي بود
    
آن نو خدايي كه بر او بود ، علي بود
    
آن شاه سرافراز كه اندر شب معراج
    
با احمد مختار يكي بود ، علي بود
    
آن كاشف قرآن كه خدا در همه قرآن
    
كردش صفت عصمت و بستود ، علي بود
    
اين كفر نباشد ، سخن كفر نه اينست
    
تا هست علي باشد و تا بود ، علي بود
    
آن قلعه گشايي كه در حلقه خيبر
    
بركند به يك حمله و بگشود ، علي بود
    
آن گرد سرافراز كه اندر ره اسلام
    
تا كار نشد راست نياسود ،علي بود
    
آن شير دلاور كه براي طمع نفس
    
بر خوان جهان پنجه نيالود، علي بود
    
سر دو جهان جمله ز پنهان و زپيدا
    
شمس الحق تبريز كه بنمود ، علي بود.
    

نوشته شده توسط فاطمه

 

  نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 20:23  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 

به نام او...

 

عشق و پدر اسم داستاني بود كه سالها پيش نوشته بودم.اين داستان سرگذشت دختري رو روايت ميكرد كه تنها با پدرش زندگي ميكرد.پدري كه بازمانده از جنگ بود.اون هيچ وقت نفهميد پدرش كي بود...چي كار ميكرد و چي شد اما طي اتفاقاتي ناخواسته وارد خاطرات پدر شد و...

وقتي اين داستان رو مينوشتم هرگز فكر نميكردم ممكنه سالها بعد جاي اون دخترك رو بگيرم ولي الان كه بابام رو روي تخت بيمارستان ميبينم حس ميكنم كه اصلاٌ نميشناسمش و نميدونم كه واقعاً اون كي بود؟!وقتي خس خس سينه هاش رو ميشنوم حس ميكنم يه عالمه حرف توي اين سينه هست...وقتي به چشمهاي گود رفته اش نگاه ميكنم حس ميكنم ميخواد با نگاهش چيزي به من بگه كه من نميدونم...دلم ميخواد برام حرف بزنه ولي حيف كه نميتونه...به خاطر همين هم به سراغ آلبوم عكسهاي بابا ميرم...

 

توي آلبوم هاي بابا گشت ميزنم...اول از همه عكس هايي از اهواز رو ميبينم وقتي به قد و قواره ي بابا نگاه ميكنم ياد حرف هاي مامان بزرگم ميفتم كه ميگفت:بابات سوم راهنمايي كه بود سه بار از مدرسه فرار كرد و رفت كه بره اهواز...دوبار هم كه پدربزرگم نذاشت كه بره...وقتي كه سومين بار فرار كرد ديگه از بس همه از دستش عاصي شده بودند گذاشتند كه بره! اينجا همه ي كساني كه با بابا هستن هم سن و سالشن...جالب اينجاست كه هيچكدومشون حتي ريش و سيبيلهاشون هم در نيومده...هرچي جلوتر ميرم انگار بابا هم بزرگتر ميشه...حالا بابا به قول معروف تو خط مقدمه...اينجا ديگه بابا با تيپ هاي مختلفه...واقعا بابام خيلي عشق عكس بود! هميشه بهش ميگم رفتي بجنگي يا عكس بگيري!

 

فيگورهاش هم قشنگه!بعضي وقتها كنار تانك،درحال ديدباني،بيسيم زدن،غذاخوردن،ظرف شستن و حتي حمام كردن كنار يه تانكر آب و كاسه ي مسي! در مراسمات اكثر اوقات يا مجري بود يا قاريه قرآن!

مامانم ميگه بابا اولين پايگاههاي ناحيه ي مقاومت بسيج رو شهرمون تاسيس كرده بود(محمودآباد).

 

با حداقل امكانات و نداشتن بودجه به كمك خود بسيجي ها پايگاه بسيج راه انداخته بود.حتي مسئوليت راه انداختن گردان ها و اعزام اونها به منطقه رو داشت.بابا اول توي بسيج قسمت تبليغاتش بود و بعد به سپاه رفت و جذب اونجا شد.حتي بابا موقع زلزله ي رودبار هم جزو اولين گروههايي بود كه كمك هاي مردم رو به اونجا برده بود.اون حتي تشويق هايي هم از فرماندار رشت و از جاهاي ديگر از جمله فرماندهي كل گرفته بود.

 

اينجا يه عكس هست كه برام خيلي جالبه...بابا كچله و يه كلاه سرشه.

 

مامان ميگه بابا اينجا سرش تركش خورده بود چون ميخواستن عملش كنن سرش رو تراشيد اما دكتر در آخرين لحظات تشخيص داد كه عمل نكنه بهتره چون تركش تو قسمت غضرفي سره و باشه دردسرش كمتره...هنوز كه هنوزه اين تركش تو سر بابا هستش و واسه خودش ميگرده و حركت ميكنه! يه بار هم من لمسش كردم.نزديك پوست بود اونقدر چندشم شد كه نگو!

يه عكس اينجا پيدا كردم كه عجيبه.

 

فكر كنم اون موقع اين عكس ها خيلي كلاس داشت!پشتش با دست نوشته:مشهد-چهارراه به طرف بازار رضا...تاريخش هم مال 19/8/1362هستش.

 

از اين به بعد انگار دوربين ها كلاسشون رفته بود بالا و گوشه ي عكسها تاريخ ميزنن!

اكثراً مال سال66هستن.بابا يه دفتر زير بغلش كنار يه ميني بوس  آبي پر از آدمايي كه احتمالاً دارند اعزام ميشوند با بهت ايستاده.جمع همه جمعه...باباي من، باباي فاطمه،پدربزرگم و حتي دايي ام كه احتمالا!14يا15سالشه.يه چيز جالب هم بگم كه پدربزرگم ميشه شوهرخواهر باباي فاطمه! اينجا بابام ديگه كار خودش رو كرد و اونقدر به بابا بزرگم نزديك شد كه دخترش رو گرفت! چه جالب بابا حتي توي عقدش هم لباس سپاه تنشه و پشتش هم تابلوي آرم سپاهه! مامان ميگه خودش ميخواست كه توي عقدش اينجوري باشه! جَو اونموقع بود ديگه!!! شانس آورديم كه توي عروسي اش كه سال67بود لباس دامادي پوشيده! يعني پيراهن سفيد با شلوار مشكي!يكسال بعد هم من به دنيا اومدم...دقيقً خرداد68.يه عكس هم از بابا هست كه مال همون ماه و همون ساله.يه گروهي كه به صف ايستادن دارن رژه ميرن.روي سينه هاشون پارچه سياه زده عزارداران امام...اين عكس ها همش مال بعد جنگه مثل عكسهايي كه بابا سال69 توي اهواز گرفته. زماني كه به ماموريتي سه ماهه رفته بود اونجا و با خودش مامان و با من كه همش يه سال و نه ماهم بوده بده بود.عكسها جالبه. همه جا خراب شده.روي ديوارها جاي گلوله هست.يه پلي هم اينجاست كه تخريب شده مال دزفوله. يه جا هم هست كه بابا كناره يه هواپيماست كه سر و تهش داغون شده و فقط بالش و يه قسمتي از تنش مونده! چه جالب!

 

اينم عكس منه كه توي گرما گذاشتنم لاي گل ها و عكس گرفتن! ببينيد لپ هام سرخه سرخه!!!

عكس هاي ديگه هم هست.كاش بابام الان اينجا بود دونه دونه خاطراتشو برام تعريف ميكرد.واقعاً چرا توي اين همه سال هيچ وقت پيش بابا نرفتم تا برام از اون موقع بگه؟؟؟اونقدر درگير كارم بودم؟؟؟ براي بابام دعا كنيد تا سالم برگرده و من بتونم درباره ي اين عكس ها بيشتر ازش بپرسم.

ميگن روزه پدره ولي من كه بابام پيشم نيست تا روزش رو بهش تبريك بگم.اما ميخوام يه دعايي براي همه بكنم:خدا سايه ي پدر و مادر رو از روي سر هيچ كس نگيره...الهي آمين...

هيچي بدتر از اين نيست كه آدم پدرش رو توي بستر بيماري ببينه. هيچي بدتر از اين نيست كه جگرگوشت جلوي تو از فرط سرفه سياه و كبود بشه و تو نتوني كاري براش بكني.فقط تنها ميتوني كه دستمال خوني تو دستاش رو نگاه كني و اشك بريزي....

 

عشق يعني پدر و پدر يعني عشق...مخصوصاً پدري با گذشته پربار،زيبا و درخشان.

 

واما...

 

 

پدر خوبم ميدونم كه فرسنگ ها از من دوري و من از غم تو بي خبر...اما دلم ميخواد از همين راه دور داد بزنم و بگم..........پدر عزيزم دوستت دارم و هميشه به يادتم و بهت افتخار ميكنم...

                    ...::::روزت مبــــارك:::...

 

نوشته شده توسط يــاســي

  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 23:0  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 

به نام او...

راستش نمیدونم از کجا شروع کنم.بعضی ها میگن مقوله ی کنکور اونقدر وسیعه که نمیشه با چندتا خط در موردش حرف زد.اما من ميگم كنكور يه چيز خيلي خيلي معمولي و پيش و پا افتاده است.البته دوماه پيش كه داشتم ميرفتم خونه ي مادر بزرگم تا به قول معروف توي قرنطينه درس بخونم،كنكور رو يه چيز دور و غريبي ميديدم.اما وقتي رفتم سر جلسه ديدم اي بابا! اين كنكور كنكور ميگفتن اين بوده؟!

همچين اين مردم بزرگش ميكنند كه آدم فكر ميكنه چه غولي باشه.همش هم تقصير اين تلويزيون و برنامه هاشه! البته به نظر من اگر كنكور به بزرگيه غول نباشه،مطمئناً به سنگينيه اون هست.اين رو بعد از دادن كنكور فهميدم.يادم مياد خيلي وقته پيش خانمي به من گفت:شما پشت كنكوري هستيد؟؟؟ منم خنديدم و گفتم ما پشت كنكور نيستيم!فعلاً اين كنكوره كه پشت ماست و پايين بيا هم نيست هيچ!داره كمرمون رو هم خم ميكنه!

به قول شوهرخالم تو خارج دانشگاهها مثل قيفند! از سر گشادش وارد ميشن و از ته تنگش بيرون ميان! اما توي ايران دانشگاهها مثل لوله هستند! رفتنش كه سخته و بيرون اومدنش سختتر!

واقعا مشكله 2ماه تمام بكوب درس بخوني.مخصوصاً براي ما كه سال اولي بوديم.روزي10،12ساعت درس خوندن،اون هم تو دل تابستون خيلي حوصله ميخواد.حس ميكنم توي اين 2ماه از همه ي دنيا عقب افتادم.اميدوارم ارزشش رو داشته باشه.البته تا ببينيم هدفمون از دانشگاه رفتن چيه!اگه دنبال اسم دانشجو و كلاسش باشيم كه ول معطليم! چون اونقدر دانشجو زياد شده كه اگه بگيد دانشجو نيستيم تعجب داره!ولي اگه دنبال مدركيم باز همون آش و همون كاسه! اون قديم ها بود كه دانشجو بودن ابهتي داشت. اگه يه نفر دانشجو بود،فرقي هم نميكرد چه رشته اي باشه،كلي ارج و قرب داشت.اگه پسر بود دخترهاي خوشگل و بااصالت شهر خودشون رو كانديداي ازدواج با اون ميكردن!!!اگه هم دختر بود كه اي واي!خواستگارا پاشنه ي در خونشون رو در مي آوردن!!!

اما الان اگه بگي دانشجويي واست تره هم خورد نميكنن! حالا اگه بگي كارمندي با يه حقوق ثابت همه واست سرودست ميشكونن!اينم از دوره زمونه ي ما!

هدفه من از دانشگاه رفتن اينه كه دوس دارم يادبگيرم.ولي من به همه هم گفتم ميخوام اونقدر درس بخونم ياد بگيرم تا به جايي از علم برسم كه ديگه حالا بقيه از من ياد بگيرن و اونقدر هم در هدفم مصمم هستم كه حاضرم هر سختي رو تحمل كنم تا به اون برسم.دلم روشنه كه ميرسم.نه اين كه فكر كنيد كه به خودم خيلي مطمئنم،نه!اصلاً! اما به خداي خودم اطمينان دارم و مطمئنم اگر صلاحم و در سرنوشتم باشه به آنچه ميخواهم ميرسم،و اگه هم نرسيدم مطمئناً حكمتي در كار بوده است.

در هر حال با اين بينش سر جلسه رفتم و هيچ استرسي رو حتي ذره اي حس نكردم! اما بر عكس خانواده ام كم مونده بود كارشون به بيمارستان بكشه! پدرم كه تا صبح نخوابيد!و هر 1دقيقه از من ميپرسيد استرس دارم يا نه!و اگه هم چاره داشت سر جلسه پيشم مينشست! خلاصه اونقدر راحت بودم كه حتي مراقبين هم چپ چپ نگاهم ميكردن! آخه يا داشتم ميخوردم يا خودم رو باد ميزدم!بعضي وقتها به دوستام لبخند ميزدم و بهشون روحيه ميدادم!ويا به حرفهاي اون خانومي كه اون بالا بود و هي حرف ميزد گوش ميدادم كه ميگفت: داوطلبان عزيز توجه فرماييد...داوطلبان عزيز توجه فرماييد به قول دوستم آدم ياد اون آقايي ميفته كه چند سال پيش از راديو خبر آزادي خرمشهر رو اعلام كرده بود!

خداوكيلي فكر نميكردم كنكور اونقدر باحال باشه! بعد چند ماه دوستام رو ديدم! جاتون خالي!

بعد كنكور هم نهار رفتيم با بچه ها بيرون! واسه اينكه روحيه بگيريم! آخه يه روز قبل از كنكور قرار بود با فاطمه برم بيرون كه فاطمه كلاس داشت  و گفت يه ربع زودتر اجازه ميگيره مياد با هم بريم بيرون. با همديگه قرار گذاشتيم وسط شهرمون آخر هم همديگه رو پيدا نكرديم!

خب حالا با اين اوصاف شما بگيد من قبول ميشم؟؟؟؟ به هر حال محتاج دعاييم و از شما التماس دعا داريم. برام دعا كنيد هرچي صلاحمه همون بشه.

ان شاءالله...راستی عنوان وبلاگ رو این عنوان انتخاب کردم که تا اخرش رو بخونید

نوشته شده توسط ياسي

 

 

  نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 15:9  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 

به نام خدايي كه عشق را نردبان عرش آفريد...

 

سلام اي آشنا...

 

سلامي چو بوي خوش آشنايي...سلام و سلام و هزاران سلام به تو كه مطمئنم تو دلت به ما عليك ميگي!

جاي خوشبختي و خوشحاليه كه بالاخره من تونستم اون چيزي كه در ذهنم بود رو عملي كنم.قريب چند ماهي بود كه طرح وبلاگي رو به دوست و دختر عمه ي عزيزم فاطمه ارائه داده بودم،به اين دليل كه علاقه ي بسياري به نويسندگي و در كل نوشتن دارم،دلم ميخواست تا نوشته هامو از اين طريق در معرض ديد دوستاني چون شما قرار بدم تا از نقطه نظرات شما عزيزان در راستاي بهبود كارم استفاده كنم.

همچنين ميخواستم از اين طريق در محيطي كاملا دوستانه و محترمانه بتونيم كمال استفاده رو از تفكرات،اعتقادات و عوالم يكديگر ببريم.البته متاسفانه با تكميل شدن اين ايده در ذهنم به پروژه هاي آخر ترم برخوردم.بعد اون هم كه ميدونيد امتحانات شروع شد.فكر كردم از بند امتحانات رها شدم كه متاسفانه يا خوشبختانه شديداً درگير معضل امروز يعني كنكور شدم.در حال حاضر هم دو روز بيشتر از كنكور دادنم نگذشته.الان هم تصميم گرفتم تا اولين موضوع وبلاگ رو به كنكور اختصاص بدم.

 

 

 

 

 

 

من و فاطمه ميايم و در پست بعدي همه چيز رو توضيح ميديم.

 

يا علي...

خداحافظ ...

 

  نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 19:0  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM